منو در به در نکن تو سراب نفسات
اهل اینجا نبودم گم شدم تو این فلات
اهل هیچ جا نبودم پی ردپای باد
شهر کاغذیت به من غربت دوباره داد
چندتا خورشید نمی خوام یه ستاره هم بسه
وقت جون دادن شب تو حصار نفسه
مرز بیداری کجاست تو به من نشون بده
من تا آخرش میام این ترانه شاهده
منو در به در نکن تو این دشت بزرگ
چه جوری پا بذارم میون این همه گرگ
کجای قصه می شه سهم خوشبختی رو برد
این همه گلایه رو به کدوم قصه سپرد