نمی دانم چرا اما می خواهم بنویسم از همه چیز و همه کس اما نه ... می خواهم تنها از تو بنویسم ، از توکه نگاهت سرشار از عشق و صفا است از تو که در این زمانه نامهربان تنها مهربانی از تو که میان این مردمی که هر روز بی تفاوت از کنارم می گذرند تنها کسی هستی که وجودت عین عشق و محبت است می خواهم بنویسم از تو که زندگی را برایم معنا کردی و واژه مهر را ... از تو که بنفشه ها و یاس ها همیشه وامدار تو اند و شقایق ها و نسترن ها به حرمت تو ایستاده اند .
ای دوست ای مهربان به کدامین برگ درخت بنگارم که با من باشی چرا که بی تو عصاره وجودم قطره ای ارزش ندارد . چرا که پرنده های عاشق بی تو نمی خوانند آری به روی برگ پاییزی درخت عشق می نگارم شاید وقتی که برگ های پاییزی در گذر تند باد پیام مرا به تو می رسانند وجودم را پر از گرمی محبت کنی و مرا در این وادی بی انتهای زندگانی تنها نگذاری تو را قسم می دهم به پاکی باران عشقت به شقایق ها به نرگس غمگین که مرا عاشق تر از لاله و غمگین تر از نرگس و پاک تر از باران کن ای کسی که کتیبه عشق من با تومعنا می شود من بدون واژه پر نور تو هیچ کاغذ سفیدی را سیاه نمی کنم . من به اوج آسمانها می روم و روی درخت عشق تو می نشینم و در آنجا با پاک ترین باران عشقت همنشین می شوم .
شاید این خواب قشنگی باشد قشنگ و زیبا ولی حس کردن تو چه در خواب و بیداری دوست داشتن است آری این منم که با تنی رنجور خسته زنجیر سنگین غم به پایم و خطوط بی رحم سرنوشت حک شده بر پیشانیم به جلو می روم اندوهناکم از روزهایی که خواهند آمد بدون اینکه من بتوانم تغییری در آنها به وجود آورم آری روزهای بدی که من هرگز اختیار این را نخواهم داشت که آنها را خوب گردانم .
ای دوست می خواهم بر هرچه سردی است خط بکشم می خواهم نفرین کنم به هر آنکس که بال پروازم را شکست . |